محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
393
خلاصة الحكمة ( فارسى )
خود كه قلب است مىنمايد و ابخرهء حارّه نيز به سبب تكثيف و انسداد و ضيق مسامّ نمىتواند كه نفوذ در آنها نمايد لهذا در باطن محتقَن مىمانند و باعث تبريد ظاهر و تسخين باطن مىشوند . و بدان كه سببى كه هست : يا ضرورى است كه ممكن نيست انسان را كه خالى باشد از آن مدّت زندگانى خود . و يا نيست ضرورى . و غير ضرورى : گاه « 1 » مضادّ و مفسد طبيعت مىباشد . يا نمىباشد . و اسباب ضروريه ، شش جنس است : بدان كه انحصار بدان شش ، به طريق استقراء است كه تفحّص كرده همين شش جنس را يافتند ؛ نه [ حصرِ ] عقلى داير ميان نفى و اثبات است . و ابتداء به ذكر آنها ، براى شدّت اهتمام به آنها است . جنس اوّل آنها : هواى محيط به ابدان است : چون احتياج به اين زياده است از همه و انسان را مقدور و ممكن نيست كه احتراز و امساك نمايد نفس خود را از آن يك ساعت و تنفّس ننمايد به استنشاق هوا و جذب نسيم بارد و ردّ [ و ] دفع هواى حارّ دخانى محترق ؛ زيرا كه نَفَس ، ناگزير نَفس است و لازمهء حيات و علامت آن است براى ترويح روح حيوانى و عدم احتراق و افساد آن ؛ زيرا كه - چنان چه ذكر يافت - روح حيوانى بسيار گرم مخلوق است براى آن كه سريع النفوذ باشد به اعضاء ، و برودت موجب ثقل و كثافت و غلظت است و همهء اينها مانع از نفوذ به سرعتاند . و زياده مىگردد حرارت آن به سبب احتقان ابخرهء دخانيه و به كثرت حركت آن و سرعت آن و به استعمال مسخّنات ؛ پس محتاج است دائم به سوى تحصيل امرى كه
--> ( 1 ) . ب : تغير .